تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

از در تنگ وارد شوید زیرا دری که بزرگ و راهی که وسیع است ،

به هلاکت منتهی میشود  و کسانی که این راه را می پیمایند بسیارند .

اما دری که به حیات منتهی می شود تنگ ، و راهش دشوار است 

و یابندگان آن هم کم هستند

 

                                                 انجیل متی باب 7 آیه 13

 

 

 

 

چشم می گردانم

            

         باشد دستی که یاریم کند

                

                  خود اگر مجروح دستان مردی ، یا سرد دستان زنی بی جان باشد

 

 خود هر چه تواند بود

                  

                  تنها یاریم کند

 

 

مسافر هزار ساله ی بیابان با خود می گفت

 

                                                    ***

گام می فرساییم

  

           با بار سنگین عطش تند وتب آلود تنهایی

                                            

                                    بر شانه هامان

   

با گودال ژرف و ناگزیر یاسی مرموز

                                     

                                    که در سینه می ژیغد

 

و با نرمای لزج اکراه

          

                     بر دست هامان

 

گام می فرساییم ، به سودای آن معبر تنگ

 

                                         و سوگند سرگشتگی هامان را

 

هم  هزار سال اگر بپاید  - این کهنه سفر که ما راست

    

                                        ما مردانیم و تاغروب خون هامان بر پای

 

اشباح کهنه پوش خاکستری ، در چرک صبح بیابان مغروق

 

                                                    می خواندند

      

                            ***

ایزد را سپاس وشکر شاید ،

          

                               که بیابان را  آفرید و آسمان را

 

و جهان را چون دایه ای مهربان ،

    

                                سینه در کام من نهاد

 

سپاست باد خدایگان من ، سپاست باد

 

                                  شغال سپید خون آلود میگفت،

 

 و خود بر منبر خون آلود هزار و یک پیکر پاره ،

    

                                                                             سخن می راند

 

 

 

    

                                                                                                19/4/1384

 

 

+ نوشته شده در  85/11/28ساعت 5:20 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

پرنس میشکین در یک جایی از ابله می گوید :شما در زندگی تان خیلی زجر کشیده اید برای همین به زجر کشیدن عادت کرده اید .اگر زجر نکشید فکر میکنید چیزی را ازدست داده اید.حکایت این روز های من هم همین شده است.آن قدر خودم را لای کتابهی بی ذوق بی معنی فلسفی و پدیدار شناسی غرق کرده ام که اگر یک روز از این مزخرفات جدا شوم گریه ام می گیرد.

دارم خودم را مجبور می کنم تحقیق رساله مانندی را که چهار ماه است دارد خاک می خورد تمام کنم.

یک مقایسه تطبیقی ربین نهیلیسم دوست داشتنی نیچه و رباعیات خیام.اول مقایسه خیام را با شوپنهاور را در نظر داشتم که ساده تر بود.دو موجود بدبین صرف.اما نیچه با توجه به جملات سرشار از ابهام و استعاره اش برایم دوست داشتنی تر بود.فعلا 41 صفحه نوشته ام.بیشتر یک نقد پدیدار شناسانه است که با توجه به شرایط اجتماعی و ناسازگاری هر دو با شرایط جامعه، مقداری هم جنبه روانکاوانه دارد.

دیشب داشتم فکر می کردم که به چه کارم می آید چنین تحقیق بی فایده ای که هیچ جا ارائه نمی شود و کسی هم

نمی خواندش.مگر قبلی ها چی شد ؟افتاد گوشه ی کشو...

آن قدر بی حوصله ام،که حتی وقت فکر کردن به شرایط تاسف بار فرهنگی وسیاسی را ندارم.سر کلاس اصول فقه هر بچه سوسولی به حمایت از حقوق بشر داد سخن می دهد . من مثل پیرمرد قد کوتاه داستان "بلند بالاتر از هر بالا بلندی" سلینجر فقط لبخند می زنم و تند تند سر تکان می دهم.اصلا به من چه تیراژکتاب های داستانی در این مملکت 2000 تا هم نمی شود.به من چه خسرو گلسرخی از رحیم پور ازغدی ساده لوحی که مثلا داشت نقدش می کرد انسان تر بود؟به من چه ما نمی توانیم به کنوانسیون منع  تبعیض علیه زنان بپیوندیم؟ به من چه که استبداد...

من دنبال اراده معطوف به قدرت نیچه ام که این تحقیق لعنتی را تمام کنم.اما، شما را به خدا یک نفر بگوید اگر این ها برایم کمرنگ شود خودخواه نخواهم بود ؟

لعنت خدا به این تنهایی عریان که آدم را احمق می کند. آن قدر که در خودت هم شک کنی.

 

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست

الف .بامداد

 

پی نوشت : اگر اسطوره های یونان را بشناسید، می فهمید نبرد نابرابر ناجوانمردانه آپولون و دیونوسیوس در وجود من چه فاجعه مرگبار بی انتهایی است.
+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 9:52 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

سرکلاس حقوق تجارت استاد از شروط سندیت دفتر مالیه در دعاوی ورشکستگی صحبت می کند،من هم"حقیقت وروش" گادامر را می خوانم؛هرمنوتیک هستی،پدیدار شناسی تفسیری،

آخر این قدر سوبژه گرایی ؟چرا این قدر رابطه متن وخواننده جبرگرایانه است...  

چند ساعت بعد روی صندلی مترو دارم "هوسرل" می خوانم؛ پدیدارشناسی استعلایی،

شناخت پدیده ها از تاثیراتی که در محیط اطراف وهمین طور انسان دارند از نشانه های مدرنیسم است،اپوخه های اگوتیک جنبه نوئماتیک دارند،خود دال نادیده گرفته می شود ، این خودش تفاوط نیست ؟

بعد "لذت متن" رولان بارت ؛چه قدر توجه به بازی الفاظ با معانی،نقش پر رنگ اروتیک در داستان،لذت از رقص بغرنج زبان،لذت گرایی آوانگارد ،به آنارشیسم تنه  نمی زند ؟می روم سلف ، شارژکارتم تمام شده ،باید کلی صف را تحمل کنم.

بعدتر فرمالیسم "فردینان دو سوسور" را دستم میگیرم ؛ نشانه ها ، نشانه ها ، نشانه ها ، "کارور" هم نشانه ها را زیاد به کارمی برد، مینی مالیسم ساختگرایی است ؟ اصلا کارور مینی مال بود؟ خودش که قبول نداشت ،چرا مدرن ها ساختگرا تر از پست مدرن ها هستند ؟چرا "بارتلمی" نشانه گرا نبود ؟حرکت از زبان به سخن ؟...

حالا دریدرا ، تفاوط ، بی توجهی به دال ها ، ساختار شکنی ، مرگ مولف ، چه قدر متن قدرتمند است مگر؟ آشنایی زدایی ،مثل کارهای"برشت" ،مثل در قند هندوانه "براتیگان"...

حالا روانکاوی ، فروید ، چاپ گوتنبرگ ، عجب انتشاراتی بوده ، ادیپ ،"سارتر" می گوید : نویسنده باید ذهنیت شخصیت هایش را در مواجه با اجبار حقیقی عالم بیرون تا اعماق بکاود.

مثل "غلامحسین ساعدی" تازه ساعدی نا خود آگاه خواننده را هم کاویده با آن رئالیسم عجیبش، "ژاک لاکان" ، در اولیس جویس روانکاوی چه قدر جاری بوده است ؟ هولدن را می شود روانکاوی کرد ؟"سلینجر" روانکاو فوق العاده ای است حتما،عقده های کودکی ریموند جنگل واژگون شاهکار بود، خدایا باید کتاب های روانشناسی هم بخوانم...

بعد هزار تا کتاب راجع به پست مدرنیسم ،تمسخر چند گانگی معنا ، نگاه لیبرال ،نقد سیاسی ادبیات ؟درهم ریختگی ؟مگر دادائیسم است؟...

حالا نوبت رساله ی فلسفی- منطقی "ویتگنشتاین" می شود...

سرم درد میگیرد دیگر ، هزار تا واژه بی معنی بی فایده توی سرم می کوبد ، یاد آن هزار تا بچه قورباغه مشکی  دم بلند می افتم که آفتاب آب حوضچه گل آلودشان را هی تبخیر میکرد ، سرخه حصار بود یا ملایر؟چقدر سریع این ور و آن ور می رفتند. دیگر گریه ام گرفته ،پرستار مادر "مورسمو" توی بیگانه می گفت :اگر یواش برویم ممکن است آفتاب زده بشویم،اما اگر تند برویم عرق میکنیم و توی کلیسا تب ولرز می گیریم، چقدر" کامو" من بوده وقتی این را

می نوشته،آخر مگر برای نوشتن چند تا داستان مزخرف که خودم را راضی کند چقدر مطلب ومعنا لازم است ؟ من فقط می خواهم داستان بنویسم ، چند تا داستان خوب، لعنتی وقتی غصه داری دیوارها هم سفید تر می شوند،از هر چه سفید است عقم می گیرد،حافظ را دستم

می گیرم،چشمانم را می بندم ، بازش که می کنم،این بیت می پرد وسط ذهنم؛

 

حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

                                              خازن میکده فردا نکند در بازم

 

نفسم را سخت تر از همیشه هورت می کشم داخل شش هایم...

+ نوشته شده در  85/11/20ساعت 9:38 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

اگر نبود اصرار آن دوست عزیزم محال بود این غزل سه سال پیشم را الان بگذارم.امابه هر حال گذاشتم.

الان حال وهوای من با سه سال پیش خیلی تفاوت دارد..همین یک غزل را هم بیشتر در این حال وهوا ندارم.

به هر حال بخوانید .

مردانه مرده اند مردان بی مرید

مرگی شکوه ناک ، مثل عطش سپید

در رقص خنجرین شمشیر وتیرها

یک یک نگون شدند وخورشید خون دمید

مرگی شقایقین سجودی به حمد برد

بر قامت بلند عشقی که می رهید

به خاک وخون کشیده شد چشمه ای ولی

با غربت زلال عشقش به آسمان پرید

شد خوان خون ز خیانت به پا ولی

دستان ناتوانشان از خدا چه چید ؟

من مات شاه بی سپاهم شدم که مرگ

از روی ماه او به مرز عدم رسید

زینب فرو شکست در من هزار بار

وقتی که من به سوی گودال می دوید

حالا که قلب من سر نیزه می تپد

آن ها ترم هنوز از هر چه شد پدید

من از حضور عشق انکار لحظه ام

زینب به جز جمال ، چیزی زغم ندید

 

                                                                                              عاشورا سال ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 5:35 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

آقای زنجیر زن خیلی خوش تیپ بود.موهایش فرفری وبلند بود وریخته بود روی شانه هایش.ابروهای نازک وکشیده ای داشت که حتما مادرش خیلی رویشان کار کرده بود.

شانه هایش آن قدر پهن بود که دلت می خواست سرت را بگذاری رویشان وکلی گریه کنی.هیکلش تراشیده و خوش فرم بود.تازه لباس مشکی اش هم مارک تامی بود.

آقای زنجیر زن به ما نگاه نمی کرد.به من و دختر با شخصیتی که کنار من داشت دسته را با چشم های درشتش می بلعید.اما می دانست ما نگاهش می کنیم.

به روی خودش نمی آورد.آن قدر محکم زنجیر می زد که صدای شانه اش بین آن همه طبل وسنج مشخص باشد.خوراک بی توجهی مدنی آنتونی گیدنز بود.دوربین را بردم روی چهره اش .سعی می کرد بی تفاوت باشد.با آن سربند سرخش مثل راکی شده بود.فیلم را که گرفتم کلی خوشحال شدم که درتحقیقات میدانی درس جامعه شناسی به پست بی توجهی مدنی هم خوردم.استاد کلی حال می کرد.

 

آن قدر نور و صدا از عاشورا ریخته بودم توی کلاس که هیچ کس صدایش

درنمی آمد .همه جذب فیلم شده بودند.خیلی هایشان اولین بار بود بعضی صحنه های عزاداری را می دیدند.چهل و سه صفحه درباره آسیب شناسی عزاداری ها نوشته بودم .کلی هم مرجع رو کرده بودم که ثابت کنم عزاداری عاشورا از یک مراسم مذهبی به صورت یک کارناوال ملی در آمده که تجلی خرده فرهنگ هاست.با ذوق و شوق چهره بچه های کلاس را نگاه می کردم و لذت می بردم.فیلم رسید به صحنه چهارراه گلوبندک.خیمه را که آتش زدند بی نهایت پیکر سیاهپوش ریخت وسط چهار راه. مثل فیلم بردارهای دوران انقلاب، وسط جمعیت به این ور و آن ور رانده می شدم.یکی با سر و وضع آشفته از جلوی دوربین رد شد.به نظرم شبیه بنجی خشم وهیاهوآمد. داد زد  : "یا حسین" همه پوزخند زدند. استاد هم.

 

پسرک سندرم داون داشت.مادرش می دانست یا نمی دانست.آورده بودش جلوی امامزاده گذاشته بودش روی ویلچر.صورتش را که لابد زرد و زاربود، قایم کرده بود لای چادر مشکی بورشده اش.هر دسته ای که می رسید جلوی امامزاده برای حفظ حرمت امامزاده علامت می گرداند.علامت ها با پرهای سفید وقرمز، با جرینگ جرینگ دوست داشتنی صد کیلو آهن خم می شدند، چرخ می خوردند، مثل سماع صوفی ها.بعد پیرمردی می دوید وسط دسته یک جایی یک چیزی در گوش یک کسی زمزمه می کرد .نتیجه این می شد که مداح دسته سه تا صلوات از زنجیرزن ها برای شفای بچه می گرفت.یا دسته چند دقیقه دور بچه زنجیر می زد.یا علامت سه دوربه خاطر بچه چرخ می خورد.و چه طور می شد فراموش کرد، آن قیافه ساده ی ابلهانه ی معصوم را که با لبخند کج و پلک زدن های مداوم ازبرخورد رشته های ترمه آویخته به زیر علم به صورتش لذت می برد و قهقهه می زد؟ و چه خوشحال بودم که روز عاشورا گریه کردن عجیب نیست.

 

داری به خواهر کوچکت انشایش را می گویی که بنویسد.مثل همیشه انشای او افتاده گردن تو چون خودش نمی تواند بنویسد.خیلی سعی میکنی که ساده بگویی.باید از استعاره خبری نباشد. از تشبیه مرکب هم . موضوع واقعه عاشوراست وتو یاد سید مهدی شجاعی افتادی که با آن همه مغلق نویسی داستان کودکان هم می نوشت.وقتی به جمله "و حتی به نوزاد شش ماهه امام هم آب ندادند " می رسی،بغض مادر بزرگت می ترکد.نمی فهمی چه احساسی داری.فقط می دانی نور مهتابی تو کاسه آب روی بخاری خیلی بازی قشنگی دارد.

 

.

برایم مهم نیست آن چه امروز می گویند چه قدر با حماسه حسینی استاد مطهری تطبیق دارد.آن چهل و سه صفحه که در ذم عاشورا نوشتم مهم نیست.مهم نیست که این همه تناقض وتضاد در عزاداری ها ،این همه اشکال جدید این همه سرسختی و جمود ،این همه عناصر و مظاهر فرهنگی چگونه از شرایط جامعه ناشی میشود یا چگونه پدیده های فرهنگی اجتماعی در عزاداری ها متجلی می شود.برایم مهم نیست که معطریان در مصاحبه اش می گوید :"گوسفند را وسط آسفالت سیاه می کوبند زمین، همه دورش حلقه می زنند،خونش می ریزد رو زمین، خب این ها تصویر بدی از ما میده"هر چند یک شب کامل صرف پیاده کردنش کرده باشم.برایم مهم نیست که فلانی چه نوحه ای خوانده یا این که بعضی می گویند: به من چه ربطی دارد که هزار سال پیش چه شده یا این که این ها کوته فکری است و اصلا چه معنی دارد انسان برای یک چنین واقعه ای عزادار باشد.برایم مهم نیست جنبه عقلانی و احساسی این قیام چه بوده.اصلا هیچ کدام این ها برایم مهم نیست.فقط می دانم من،با این که در هیچ یک از این مراسم یا بحث ها شرکت ندارم،این همه جلوه را دوست دارم،هرسال محرم کلی تصویر دارم که با تمام روحم آن همه زیبایی و زشتی را در آغوش می گیرم.

سالی یک بار و بعد تا سال بعد باید صبر کنی. مثل صد سال تنهایی مارکز هر سال یک بار و هر سال عزیزتر.

هرچه می خواهد باشد باشد؛راه سعادت انسان، یا نشان ساده انگاری مذهبی.

 من دوستش دارم ،با تمام روح تکیده ام. همان طور که تمام مردم روزمره شهرم را با تمام حماقت هاشان دوست دارم. کاش کسی نپرسد چرا که خودم هم نمی دانم .

 

 

+ نوشته شده در  85/11/09ساعت 2:15 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 


                                                                                     

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

                                            کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

                                           زان روی که هست کس نمی داند گفت                                                                               


+ نوشته شده در  85/11/04ساعت 0:0 AM  توسط مهدی اسدزاده   |