برای امین مینویسم و تمام دوستی های مردانه اش به زبان خودش و ...
صورت لوطیش به او هیچ نمی گفت نمی گفت برو نمی گفت بنشین نمیگفت چپق چاق کن نمیگفت لنگ دور سرت بپیچ نمیگفت شمع شو نمیگفت جای دوست ودشمن کجاست نمیگفت چشمهات ببند نمیگفت باریکلا شمشیری درس بگیر شمشیری نمیگفت ...
رفیق هر کی نفهمه تو میفهمی چی میگم .
من عاصی شدم دیوانه وار خم شدم دارم حلقه های ریز زنجیرمو که یه سرش تو دست لوطی مرده ام مونده با یه خشم تلخ میجوم.
خون و ریزه های دندانم با کف از دهنم زده بیرون . میدونم کثیفه زشته حرصت در میاد ولی بالاخره منم زنجیرمو پاره میکنم و آزاد میشم آخه از اون ستون های آتش توی دشت می ترسم از مرد های تبردار میترسم از خنده هاشون از درخشش تیغ تبرشون بدم می یاد بالاخره پاره اش میکنم .
بعد میام پیش تو زخم صورتت رو خوب کنم .
راستی باز هم نون بلوط خشک شده داری بچه چوپان مهربون من ؟
منم خودم چوپانی بودم ها...
راهنمایی : به قشنگترین داستان اسطوره ی خستگی صادق چوبک مراجعه کنید
