تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

 

 

 

ما برای آن که بیهوده در برهوتی بی مخاطب فریاد نکشیده باشیم ، نیازمند رشد آگاهی ها هستیم .*

 

 

 

ارل ببی جامعه شناسی که در میان دانشجویان ما بیشتر با کتاب "روش های تحقیق در علوم اجتماعی" به ترجمه رضا فاضل شناخته شده است ، کتابی  ارزشمند ونایاب دارد در زمینه مبانی علوم اجتماعی به نام جامعه شناسی علمی انتقادی** .

در بخشی از کتاب نویسنده جهت تفهیم مطلب به مثالی اززندگی خود متوسل می شود .در زمان جوانی وی در سرزمین استرالیا زوج جوانی که صاحب فرزند نمی شدند با ترکیب سلول های جنسی در فضای آزمایشگاه صاحب فرزندی می شوند . چندی پس از انعقاد نطفه مزبور در لوله های آزمایشگاه هردو طی سانحه ای جان می سپارند .

افکارعمومی و رسانه ها متوجه این مطلب می شود که حال تکلیف جنین چیست ؟ گروهی رای به نابودی نوزاد می دهند که در جهان خارج کسی را ندارد و گروهی آن را دارای حق حیات می دانند .

نویسنده این جا ذکر می کند که من تکلیف ام را نمی دانستم  و در بحث هایی که محافل عمومی

بر سر این قضیه در می گرفت موضع مشخصی نداشتم . عاقبت به خود تکلیف کردم که راجع به این ماجرا فکر کنم وتصمیم بگیرم . در حین اندیشیدن درباره این موضوع این سوال به ذهنم رسید که چه تفاوتی به حال من می کند که سرنوشت نوزاد چه می شود ؟ و بالاخره چه اهمیتی دارد که من در این قضیه چه می اندیشم ؟

سپس ، نویسنده نتیجه می گیرد که آفراد بخش عمده هویت اجتماعی خود را به وسیله پایگاه های اجتماعی (social status  ( و نقش هایی که در برابر دیگر اعضای جامعه اشغال کرده اند تعریف می کنند .

و اولین پایگاهی که هر کس برای تعریف هویت اجتماعی اش در قبال دیگران بر می گزیند پایگاه صاحب نظر بودن است .یعنی فرد با اتخاذ یک عقیده ، چه مستند به دلیل و تفکر و التزام باشد و چه از سر اجبار در همراهی با دیگران وبه اجمال و در پی از احساسات درونی انتخاب شده باشد ، خود را صاحب نو عی از هویت اجتماعی می کند . به و یژه در مواردی که خود دارای نقشی نیستند ، به این وسیله دارای سمت شده و شخصیت خود را مستقر می کنند .

نمونه اش را در جامعه مان بسیار دیده ایم . در ایران هر کس در هر مورد صاحب نظرصائب است . همگان کارشناس علوم سیاسی اند و عملکرد غرب وشرق را در عرصه بین الملل به چالش می کشند . در تصادفات رانندگی می ایستند ومقصر را مشخص می کنند. در باب انقلاب و اجتماع  و اقتصاد و ورزش و هر چیز دیگر به سهولت نظر کارشناسی خود را به اطلاع همگان می رسانند . مبادا که بی بهره بمانند و نادانسته بمیرند . و در چارچوب یک همبستگی معقول هر چه  کمتر خوانده باشند وبدانند آسان تر نظر می دهند . نمونه اجلی واعلی در این مورد مسافربرهای درون شهری اند .چنان درباره هر رطب ویابس سخن می گویند که گویی عالم الغیب والشهاده اند. و چه مایه شگفتی است که گاه افراد فرهیخته وتحصیل کرده در زمینه ای غیر از رشته خود سخنی می گویند که در چارچوب همین یاوه گویی ها می گنجد .

در جهان عین گاهی منافع فردی ، حدود اجتماعی و هنجارهای شخصیتی این صاحب نظری ها را تحدید می کند . به گونه ای که بالاخره این همه چیزدان های همه فن حریف در مواردی از اظهار عقاید عالمانه شان صرف نظر می کنند .

اما در چند سال اخیر به لطف رواج رسانه ای پویا وبی مرز مانند اینترنت و امکان  ایجاد یک فضای مجازی برای بیان نظرات و افکار به صورت ناشناس ، تمامی قیود وموانع از میان برداشته شده است .به یکباره تریبونی در کف هر کس نهاده شده است که بی آن که شناخته شود هر چه می خواهد بگوید .

بسیارند کسانی که تنها در رشته تخصصی خود وآن چه دانسته اند سخن می گویند ومی نویسند .

ایشان عمدتا صاحبان وبلاگ ها و سایت های تخصصی و مورد اقبالی هستند که نمونه شان را بسیار دیده ایم .

اما در مواردی بی شمار، همان اراجیف مربوط  و نامربوط سطح جامعه ، در فضای مجازی هم نمود می یابد .و هر کس در وبلاگش درباره هر امر واقعه ای چنان قلمفرسایی و در مورد اخیر دکمه فرسایی می کند که گویی سال ها در تعلم این سخنان دود چراغ خورده است و رنج فراق برده .

بیندیشیم . بهتر نیست برای ساختن هویت اجتماعی مان به جای  فریاد کردن محرومیت ها و خشم های فروخورده مان راهی دیگر انتخاب کنیم ؟

آیا هویتی که بر پایه تخصص شکل بگیرد محترم تر و ارزشمند ترنیست؟

آیا عاقلانه تر آن نیست که احساسات مان را به جای عقیده و نظریه به خورد دیگران ندهیم  و تنها در مورد آن چه می دانیم بگوییم ؟

باور کنیم که مستند وعلمی حرف زدن تصویری بهتر از ما می سازد و پایگاهی فراتر به ارمغان می آورد .

به خدا سوگند تکنوکراسی بد نیست . لااقل در وبلاگ نویسی .

 

 

 

* سخنرانی احمد شاملو در اینترلیت2 ، مجله دنیای سخن شماره 21 ، مهر 1367

 ** جامعه شناسی علمی انتقادی ارل ببی محمد حسین پناهی نشر باز سال 1379

 

 

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 10:39 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

برای خانم پدیده ماجدیان

 

 

چند شب پیش در مجلسی دوستانه که به لطف یکی از دوستان مشترک برای خوانشی دیگر از شعرهای لنگستون هیوز برپا شده بود از سر خام ذهنی و بازیگوشی ، و چه شاید برای اظهار فضل و برتری سخنی بی اساس گفتید که هر کس اندکی فلسفه و داستان بخواند وبداند مضحک و بیهوده اش می یابد.

گفته بودید ژان پل سارتر فیلسوف عجوج و کژبین فرانسوی که تعهد

اگزیستانسیالیستی اش تقریبا چهره قرن سرد ما را دگرگون کرد نخستین کس است که فلسفه عمیق خویشتن را در چارچوب روایت های داستانی ریخته و به خواننده عرضه داشته است .

هرگر منکر مقام فلسفی وادبی والای سارتر نبوده  و نیستم ، اگر چه در فهرست فلاسفه ونویسندگان محبوب من هیچ گاه جایگاهی والا نیافته است . با این حال سارتر را اولین رهرو این مسیر نمی دانم . اگر شما ندانسته اید و

نخوانده اید هرگز دلیل بر عدم نیست که به قول فقها وعلمای علم اصول اثبات شی نفی ما عداه نمی کند . چنین گفت زرتشت نیچه را از یاد برده اید ؟

فزون بر این از دیرباز فلاسفه به ویژه در مشرق سخن والای خود را به جامه ای فاخر وروایی پوشانیده اند و به مردمان عرضه داشته .

سخن از عطار ومولانا نمی گویم که ایشان بیش از فلسفه دانی به ادب شهره شده اند .

 از فلاسفه شرق دور هم  نمی گویم که احتمالا شما از آن سرزمین تنها یانگوم را شناخته اید که او هم بویی از فلسفه نبرده است !

سخن را میکشانم به ابن سینا که تنها نامش را شنیده اید وسهروردی که شما را باید به یاد فری کثیفه وهزار چیز دیگر بیندازد ما سوای اشراق.

اگر روزمره گی هایتان اجازه داد رساله "حی بن یقظان" شیخ الرئیس را بخوانید . و یا سری به "عقل سرخ" و "فی حالت الطفولیه" شیخ اشراق بزنید تا بفهمید ده قرن پیش از تهوع و دیوار اثر فلسفی داستانی وجود داشته است .سخن از اثر داستانی فلسفی هم نمی آورم که از حوصله شما خارج است .و چون می دانم هرگز حوصله مطالعه عمیق را نداشته اید برایتان قسمتی از رساله آواز پر جبرئیل را می گذارم . وبس امیدوارم به بهانه ایرانی بودن وبی کلاسی اش کنارش نیندازید و باور کنید آن چه به دنبالش کتاب های پر زرق وبرق و پر طمطراق بیگانه می جوییدش مصداق کلام حضرت حافظ است که آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا

می کرد.

 

 

 

 

و به قول مولانا (مولانا را که دیگر میشناسید ؟) :

 

چون که جان جان هر چیزی وی است

                                                دشمنی با جان جان درمان کی است ؟

 

 

 

 

 

رساله آواز پر جبرئیل نالیف شیخ اشراق

 

 

روزگاری از حجره زنان نفوذ پرواز کردم  و از بعضی قید وحجره اطفال خلاص یافتم . یک شبی که در غسق شبه شکل در معّقر فلک مینارنگ مستدیر گشته بود و ظلمتی که دستِ برادرِ عدم داشت بر اطراف عالم سفلی متبدّد شده بود.

بعد ما از هجوم خواب قنوطی حاصل شد . و شمعی در دست داشتم .قصد مردان سرای کردم و تا مطلع صبح می گردیدم .هوس دخول خانقاه پدر سانح گشت .

خانقاه را دو در بود یکی در شهر و یکی در صحرا .برفتم و دری که در شهر بود محکم ببستم و بعد از آن قصد صحرا کردم .چون نگاه کردم ده پیر خوب سیما دیدم

که در صفه ای متمکن شده بودند .

مرا  [فر و هیبت] و بزرگی ایشان عجب آمد و حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنان که مکنت نطق از من منقطع شد . با وجلی عظیم و هراسی تمام یک پای در پیش

می نهادم و دیگری باز میگرفتم تا برفتم .

قصد سلام کردم پیری را که بر کناره صفه بود . انصاف از غایت حسن خلق سلام او بر من سبق برد و در روی من تبسمی کرد چنان که نواجذش در  حدقه من ظاهر شد .

پرسیدم که : خبر ده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند ؟

آن پیر که بر کناره صفه بود مرا جواب داد که: ما جماعتی مجردانیم از جانب  "ناکجاآباد"  رسیده

فهم من بدان نرسید پرسیدم آن شهر از کدام اقلیم است گفت اقلیمی که انگشت سبابه بدان راه ندهند.پس مرا معلوم شد که پیر مطلع است .

گفتم به حکم کرم اعلام فرمای که بیشتر اوقات شما صرف بر چه کار باشد ؟گفت:

بدان که کار ما خیاطت است و ما جمله حافظ کلام خداوندیم و سیاحت کنیم .

پرسیدم : آن پیرانی که بر بالا نشسته اند چرا ملازمت سکوت می نمایند ؟

جواب داد که :امثال شما را اهلیت مجاورت ایشان نباشد و من زبان ایشانم.

پس رکوه ای دیدم یازده توی که بر صحرا فکنده بود و قدری آب در میان آن و میان آب ریگچه ای مختصر متمکن شده و از جوانب آن ریگچه جانوری چند می گردید.بر هر طبقی از این رکوه یازده تو از طبقات نه گانه بالایین انگله ای روشن نشانده الا بر طبقه دوم که انگله ها بسیار بود نورانی بر نمط و نهاد ترکان مغربی صوفیان.

و طبقه نخستین هیچ انگله نداشت .آن اطباق یازده گانه رنگ نداشت و از غایت لطف آن چه در مقعر ایشان بود محتجب نمی شد .

..........

گفتم : شما را این تولد وتناسل بر سبیل تجدد چگونه می افتد ؟گفت : بدان که من از حال خود متغیر نشوم . و مرا جفت نیست الا کنیزکی حبشی که هرگز در وی نگاه نکنم  و از من حرکتی صادر نشود الا آن که در میان آسیاب متمکن است و نظر او

در آسیا و گردش افلاک و تداور است و هر گه که در میان گردش حدقه کنیزک سیاه و نظرش بر من آید و در برابری من افتد از من بچه ای در رحم وی حاصل آید بی آن که در من تغییری و تحرکی افتد .

..........

گفتم مرا از پر جبرئیل خبر ده ؟گفت : بدان که جبرئیل را دو پر است ؛ یکی پر راست است و آن نور محض است وآن پر مجرد اضافت بود است به حق و پری است بر چپ او که پاره ای نشان تاریکی بر اوست . همچون کلفی بر روی ماه همانا که به پای طاووس ماند و آن نشانه بود اوست که با جانب دارد .....

 

 

برگرفته از :

شرح آواز پر جبردیل ، مسعود قاسمی ، مجله معارف ، شماره یک ص 77

 

پ.ن 1: اگر متوجه نشدید که ..... بدا به حالتان عظیم لذتی را از دست دادید.

پ.ن 2: بیخود شلوغ نکنید آنها که مرا می شناسند می دانند از توماس آکویناس تا دریدرا وگادامر همه را خوانده ام .

پ.ن 3: باقی بقایتان .

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت 12:12 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

  

                    

آثار خوب فقط محصول يك زندگى بد است و هر شخص زنده براى اين كه آفريننده ى واقعى باشد بايد نابود شود.

 توماس مان

 

جان لنون برای هزارمین بار Imagine  را می خواند . آرام . با حوصله . متین .

 

ترس ولرز کی یرکگارد را پرت می کنم روی انبوه کتاب های ورق کاهی دست هزارم .

در غیاب هم میهن شرق را حرام می کنم . ویژه نامه داستانی . آن هم با بیژن بیجاری .

می خوابم. بلند می شوم . می خوابم . حوصله هیچ امر متعالی را ندارم .

از مولانا تا هابرماس. از مجمع النوادر تا رساله فلسفی منطقی .

دلم اندی می خواهد یا منصور . دوست دارم باغ مارشال بخوانم .دلم لک زده برای

خبر ورزشی . دوست دارم پلی استیشن بازی کنم. تیکن ، کراش ، هر چیزی که

می خواهد باشد. فقط بدبختی وفلاکت و پوچی را نعره نزند. دلم روست بیف سوپراستار

می خواهد. دوست دارم نفهمم هیچ چیز را . تئاتر امین را مرور می کنم . جان لنون هنوز هم می خواند.این بار free as a bird   را . دستم را فرو میکنم لای انبوه کاغذهای گوشه اتاق . درست به یاد زباله گرد چرک دیشب می افتم . هر دو آشغال ها را زیر و رو

می کنیم . بی هیچ تردید.

و یک شعر کهنه و مهجور از میان کاغذ پاره های گوشه اتاق پیدا می کنم که سق بزنم . وقتی حوصله مطلب نوشتن نداری باید از همین جور آشغال ها کمک بگیری . خبری از اندی و همشهری جوان و هیچ چیز نیست . به قول شاملو :

 

من محکوم شکنجه ی مضاعفم.

 

پ.ن : به اندازه کافی ساده بود این بار ؟

 

 

 

 

 

 

آنک

  

به عصر خونبار تنهایی

 

 

چون تویی را چشم داشتن

 

                  بس گشاده دستی می طلبد

 

                             و حاتم وش زیستن را

 

 

به سان شیدا مرغکی ناآرام

 

               سبزگونِ ترد شاخه ای می طلبی

 

                         به سودای آرامشی

 

                                 و پروای یورشی ، شاید

 

 

ماوایی

 

     و زلال یقینی را

 

               جانپناه ، غم کاه ، ناگاه

 

 

به دل مرا اما ، خردگانِ آتشی است میرا

 

            چون اخگرکی بی قدر

 

                   پی مانده آتش رمق سست کاروانی را

 

 

من خود کوچه های خم ناک شهرعشق

 

                                           بودم

 

( شهر عشق ؟ وه چه سست است این تعبیر .عامیانه ، ژنده ،

 

                                        کهنه ، بی قدر ، خوار )

 

لیک من خود کوچه های خم ناک شهر عشق

 

                                               بودم

 

بی بیش و کم هیچ ، بودم

 

         و تو بی وطن مانده و گریان

 

                   سرگردان ، گمکاره مردی را مانند

 

                                عطار را جویان

 

 

من

 

     آن ساحل آرام سنگاسنگینم

 

           خشم آور وبدپندار

 

هر لحظه به موجیش فروکوفته دریا

 

                     و به هردم بانگ مغروقان و مجروحان شنیده

 

                                                                     کآی آدم ها !

 

و تو

 

   زورقی را مانند

 

مرا آیا توان پناهاندن چون تویی در آوازه آمده است ؟

 

که بر من نشسته مردانند .

 

        سایه وش

 

               با بساط دلگشا

 

 

های

 

جادوی سبز وسپید و خاکسترینِ بی من مانده

 

     جان من

 

         نغمه ناکوک ظاهر مرده ام

 

                            مهربانم

 

حرف من اینک ؛

 

 

من اینم

 

            تو آن

 

                  راهی را آیا ؟

 

         

 

 

                                    بیست وچهارم خرداد 1386

                                    3:15 نیمه شب

                                    هفت ساعت مانده به امتحان اصول فقه 2                      

 

+ نوشته شده در  86/04/21ساعت 0:0 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

اسلاومیر موروژک  slowmir morozek   نویسنده ونمایشنامه نویس لهستانی در سال 1930 متولد شد . از کتاب های او می توان به مجموعه نمایشنامه های فیل و بوقلمون ومجموعه داستان پلیس اشاره کرد . مشهورترین نمایشنامه وی "تانگ" نام دارد که در سال 1966 در برادوی به نمایش در آمد .وی از جمله نویسندگانی است که مانند هارولد پینتر و اوژن یونسکو در زمره نویسندگان آوانگارد دسته بندی می شود . داستان های وی مملو از فانتزی  و طنز های پیچیده مختص به خود وی است .کاربرد گروتسک در آثار وی ازنمونه های شاخص در ادبیات معاصر است.

متنی که میخوانید  نگارش دوم داستان پرنده اوگوپو از مجموعه داستان پلیس است که در  سال 1967 با نام گورکن ها به چاپ رسید .

با تشکر از خانم ایوا فن هوزی عزیز که داستان را به من معرفی کردند .یک تشکر خاص هم از خانم مسعودیان که زحمت ترجمه متن از فرانسه به فارسی را کشیدند .

 

 

 

نمی توانید درک کنید کشف یک راز خیلی خیلی مهم خصوصا برای انسان کنجکاوی مثل من چه قدر می تواند لذت بخش باشد.دقیقا مثل این است که یک اسکناس پنج زلونی را پرت کنی روی میز بار وگارسن به تصور این که اسکناس ده زلونی است برایت دو بطری جین بیاورد . با یخ . با لیمو .

واقعا این چیز هایی که در این چند وقت دیدم کلافه ام کرده بود .اگر کوزمیک نبود نمی دانم چه طور باید این مشکلات را تحمل می کردم . جدا وقتی سرهنگ نیزیکوف به زور آجودان مخصوصش را همراهم فرستاد متوجه نبودم که چه قدر می تواند به من در تحقیقاتم کمک کند. از نیزیکوف پیر اصرار بود واز من انکار .عاقبت گفت : این مردک یک لاقبای پیزوری دهاتی باید ته مونده خدمتشو بیاد یه همچون جهنمی که بفهمه سربازی جای عرق خوری نیست .راستش تا همین چند روز پیش فکر می کردم نیزیکوف اشتباه می کند و کوزمیک فقط شبیه مست هاست .من هم به نظرم می آمد او دائم الخمر است .آن هم توی آن جنگل دور افتاده که تا صد ورستی یک میخانه پیدا نمی شد.

بگذارید داستان راز عجیبم را برایتان بگویم تا شاید بتوانید حس مرا بفهمید . من به همراه کوزمیک برای تحقیق روی زنجیره پیچیده روابط تعاونی میان حیوانات جنگل های استوایی چهار ماه پیش وارد آن جنگل لعنتی شدیم. راستش به محیط خیلی سختی برخورد کردیم .هوا سوزان ودوزخی بود وتنها سرپناه ما کلبه کوچکی بود که کنار باتلاق رها شده بود .مملو از حشرات درشت سمی وبخارهای سمی باتلاق .

همان جا ساکن شدیم .به مرور من وکوزمیک دریافتیم که خواه ناخواه باید خودمان را با طبیعت بی رحم آن جهنم سبز تطبیق دهیم .چهره هایمان به زودی انباشته از مو شد .ناخن هایمان به چنگال بدل شد و کارکرد کارد و چنگال را از یاد بردیم .با خشونت وناشمرده سخن می گفتیم . رفته رفته هوش ودقتمان را از دست دادیم و اطلاعاتمان محدود شد به دانش اختصاصیمان در حرفه جانورشناسی . تمام روزمان به مشاهده حیوانات میگذشت و فقط

ظهرها له له زنان در میان چرک ومگس وعرق انتظار عصر را می کشیدیم تا باز هم به مشاهده مشغول شویم.

ابتدا توجهمان را روی تنها نمونه از یک نوع کرگدن در حال انقراض در آن حوالی معطوف کردیم . حیوان نر غول پیکری که مشاهده اش از فاصله کمتر از دویست متر دیوانگی محسوب می شد . بعد متوجه روباه زشت و کوچکی شدیم که هر از گاهی با گام های کوتاه دور وبر کرگدن می پلکید .زیاد طول نکشید که راز این همراهی را دریافتیم.

روباه با شامه تیز خود هر جا ترب ریشه گرفته بود درنگ می کرد و آن را به کرگدن نشان می داد کرگدن با فشار پایش ترب را از خاک در می آورد و همزمان مدخلی به تونل های گورکن زیر زمینی پیدا می شد . روباه بدون درنگ به درون لانه میپرید و در غیاب گورکن نر با گورکن ماده جماع می کرد .به این ترتیب کرگدن به غذای مورد علاقه اش می رسید و روباه هم که هیچ همنوعی در آن حوالی نداشت خود را ارضا می کرد .این کشف سخت مرا متحیر کرد .حتی در مقام یک جانورشناس هم فکر نمیکردم طبیعت این قدر سنگدل باشد .گام بعدی کشف این مطلب بود که روباه چگونه متوجه غیبت گورکن نر میشود ؟

اولین فرض ما این بود که موش های صحرایی به روباه اطلاع می دهند .چه هر قدر روباه در زندگی جنسی خود کامیاب تر باشد کمتر به غریزه طعمه طلبی خود می اندیشد و موش ها ایمن ترند . این یک قانون است.حیوانات وقتی نتوانند یکی از نیاز های خود را رفع کنند سراغ سایر اعمال غریزی خود می روند. وقتی نیاز به ارتباط جنسیشان ارضا نشود بیشتر وبیشتر می خورند . یا با دیگر حیوانات درگیر می شوند یا ...

 

 اما فرضیه مان غلط از آب در آمداین بوزینه های ماده بودند که کار خبر رسانی را انجام می دادند .این مخلوقات زیرک فرصت مناسب را به روباه ها یاد آور می شدند و در این راه به غریزه تقلیدی نرهای خود نظر داشتند که بلافاصله بعد از  روباه کار او را تقلید کرده و به سوراخ گورکن هجوم میبردند . اما چرا گورکن که از نتایج شوم ترک لانه اش آگاه بود باز هم این کار را می کرد ؟ چرا بوزینه های ماده نر هایشان را به سراغ گورکن ماده می فرستادند ؟ چرا گورکن ماده از دست روباه یا بوزینه ها نمی گریخت ؟ سوال دوم هم با مشاهدات شبانه روزیمان پاسخ گفته شد .بوزینه های ماده  که نر ها را با گورکن سرگرم کرده بودند به سراغ پیتون میرفتند و با او به شهوت رانی مشغول بودند .در عوض پیتون هم بچه های آن ها را نمی خورد .از شدت حیرت تا چند روز گیج بودم . اصلا باورم نمی شد .

 به کوزمیک گفتم : ببین طبیعت چه قدر  ناجوانمردانه این حیوون ها رو بین غرایزشون بازی می ده .جای انسان در این دنیای آکنده از شهوت و گرسنگی کجا می تونه باشه ؟

کوزمیک با همان بی حسی همیشگی اش جواب داد : انسان هم حیوون بوده . داروین گفته . انسان هم جای خودشو پیدا می کنه.

و دوباره بحث هایمان در باب تمایزات انسان از حیوانات واخلاق  بالا گرفت .

چند شب بعد ناگهان کلبه مان تکان شدیدی خورد .تفنگ را برداشتم .فکر میکنم آن زمان تفنگ به همراه شلوارهایمان تنها چیزهایی بودند که نشان می دادند ما روزی متمدن بوده ایم .از پنجره بیرون را نگاه کردم .زیر نور رنگ پریده ماه کرگدن را دیدم که ایستاده ورو به کلبه کوچک ما می غرد .تفنگ را به سویش گرفتم تا شلیک کنم .کوزمیک تفنگ را ازدستم گرفت و وحشیانه فریاد زد : شلیک نکن

فریاد زدم : مگه دیوونه شدی ؟

-  اگه کرگدن رو بکشی پرنده های اوگوپو می میرن

-  چرا چرند سر هم میکنی برو کنار. الان تکه تکه مون می کنه

- اگه پیتون ها با بوزینه ها ارضا نشن میرند اوگوپو ها رو  می خورن.

-  چه ربطی داره ؟ برو کنار.

-  اگه کرگدن بمیره روباه سوراخ گورکن رو پیدا نمی کنه .بوزینه ها می رن سراغ ماده هاشون و در نتیجه پیتونها کاری ندارن جز خوردن اوگوپوها

-  اوگوپو ها برن به جهنم . اگه یه بار دیگه به ما حمله کنه له می شیم . تو نگران اوگوپوهایی ؟

-  اوگوپو مهمه .اوگوپو یه پرنده معمولی نیست .با برگ های خاصی تغذیه می کنه و ...

-  و چی ؟

-  الکل .الکل می سازه. پونزده گرم مدفوع اوگوپو و یک لیوان آب میشه یه مشروب عالی که پوز شامپانی رو هم می زنه .

تفنگ را گذاشتم روی سینه اش وگفتم : در عوض تو این وسط چه غلطی می کنی ؟

-  من هر روز سه ساعت کرگدن را ماساژ می دهم. فقط بعد از ماساژ اشتهای خوردن ترب را پیدا می کند و

می رود دنبال روباه.

ناگهان همه چیز را فهمیدم .آن روز کوزمیک کمی بیشتر از وقتش را با فضله اوگوپوی عزیزش صرف کرده بود ودر نتیجه از ماساژ کرگدن غافل شده بود و حالا کرگدن آمده بود یادآوری کند .بگذریم که تا ندیدم کوزمیک با دست خودش کرگدن را ماساژ داد و او را راهی کرد دقیقا باورم نشد.

فردای آن روز برگشتم . بدون کوزمیک .تحقیقاتم دیگر تمام شده بود . حالا خیلی وقت است که فکر میکنم گورکن نر به این خاطر آن جا را ترک میکرد که صلح را دوست داشت . فکر میکنم گورکن ها نمی خواستند هیچ حیوانی آسیب ببیند .فکر میکنم گورکن ها موجودات دوست داشتنی هستند .

 

 

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 4:23 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

بعد از دیدن آتش بر گوشه وکنار شهر خواستم بنویسم .میخواسنم بنویسم که دلم مالامال درد واندوه است و چشمم لبریز اشک .که به حال این مردم ضجور رنجور باید گریست . آنان که سالهاست با زخم ناچار روزگار مقتدر و تیغ تیز حاکمان مستبد زیسته اند . آنان که نان بی غیرتی شان را در خون چشم می خیسند تا شکم حریص کودکانشان را پر کنند .مردمانی که لب فرو بسته اند و تازیانه ترک وتاتار وتازی را پذیرا شده اند ودم بر نیاورده.

به جرم اعتقادشان هزار هزار زخم خورده اند و از گرد کعبه موهوم آمال

کم قدرشان نپراکنده اند .

خواستم بنویسم بر حال شان رحمت می برم که دیر سالیست زخمی فاقه وسفاهت هردوانند.

 خواستم از حقوق بشر بنویسم وکرامت انسانی و دیانت وسیاست منبعث از دیانت مزبور و استبداد وجهل واشتباه و ...

دیدم حدیث مکرر میشود که دیگران بسیار گفته اند . شیواتر و شیرین تر از آن چه

 که بر زبان من بیاید.

 

مگر شاملو نگفت :

                         که اکنون هر زن مریمی  است

                           و هر مریم را عیسایی بر صلیب

                              بی تاج خار و ...

 

 

مگر در تاریخ بیهقی نیامده که :

امیر حاجب سرای را گفت :"این فراشان بیست تن اند . ایشان را بیست چوب باید زدن . وحاجب پنداشت که هر یکی را بیستگان فرموده آمده است .یکی را بیرون خانه فرو گرفتند و چون سه چوب بزدند بانگ بر آورد .

امیر گفت :"هر یکی را یک چوب فرموده بودیم به تقصیر اکراه در مطاوعه و آن نیز بخشیدیم .مزنید .

و این غایت حلم وکریمی بود .

 

 

دیگر چه می خواهم  بگویم شیواتر از این کهن چامه ها در نکوهش رنج ایرانی ؟

بعدتر به خودم گفتم : تقصیر از خود ماست که جا مه از برای تازیانه کنده ایم .

تقصیر از خود ماست که پذبرای امر ودستور ترک وتازی ومغول و تاتار شدیم .

ما که به دستان نحیف ورنجور خود تاج کیاست  بر سر کسانی گذاشتیم که جز

اندیشه های کوچک کهنه شان هیچ چیز را حرمتی قائل نیستند .

ما شایسته ترحم نیستیم .که "من اقدم علی نفسه فهلک فلا حق الیه" .

گفتم لا اقل در گوش فروبسته زمانه مولانا بخوانم شاید که آرام شوم

 

ای ز خوبی بهاران لب گزان             بنگر آن سردی وزردی خزان

روز دیدی طلعت خورشید خوب        بنگر ان سردی وغم وقت غروب

کودکی یک چند شد مولای خلق         بعد فردا شد خرف رسوای خلق

 

و به قول سهراب :

 

اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 12:46 PM  توسط مهدی اسدزاده   |