تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

ما  در کجا هستیم وای ، مادر که من ها ما شدند

وین شعله های سخت میر  مغلوبه ی فردا شدند

 

از پچپچه ، از زوزه ها در این شب نفرت زده

ترسیده بودم من ولی بعضی چه بی پروا شدند

 

از سایه ها لبریز شد ، تا شهر شب گیر شرور

صدها تن بی سر خدا ، در کوچه ها پیدا شدند

 

بر تیر برق هر گذر، مصلوب گشته پیکری

بی تاج خار و جل جتا یاران من عیسی شدند

 

منقار هر گنجشک پیر ، از گند خون رنگین شدست

آیات شیطانی مرگ در گوشمان زیبا شدند

 

ما ماندگان ، درماندگان ، از جمع مردان راندگان

کوریم و چشمان ستم ، بر رویمان بینا شدند

 

آخر کدامین دادگاه اعداممان را حکم داد

شب های پاییزی چرا ، آیینه ی یلدا شدند

 

امروز ما نوروز نیست ، دیروزمان سبزه نداشت

گویی تمام هفت سین معشوقه ی فردا شدند

 

تلخیم و شیرینی نبود ، تا تیشه مان در دست بود

افسوس آنان را که زود ، در پای این لیلا شدند

 

ای مرگ نا هنگام شعر ، اینت چه وقت آمدن

قافیه های این غزل ، تازه کمی گویا شدند

 

اَرجو الذی اَشرَقَنا ، بانتِجاز ِ وعدهٍ

کز روشنای پرتوش ، رندان چو مولانا شدند

 

 

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 7:4 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

داشت زالی به روستای تکاو

مهستی نام دختریّ و سه گاو

 

نو عروسی چو سرو نو بالان

گشت روزی زچشم بد نالان

 

گشت بدرش چو ماه نو ، باریک

شد جهان پیش پیرزن تاریک

 

دلش آتش گرفت و سوخت جگر

که انیسی جز او نداشت دگر

 

از قضا گاو زالک از پی خورد

پوز روزی به دیگش اندر کرد

 

ماند چون پای مُقعد ، اندر ریگ

آن سر مرده ریگش ، اندر دیگ

 

گاو مانند دیو از دوزخ

سوی زالک شتافت از مطبخ

 

زال پنداشت هست عزرائیل

بانگ برداشت پیش گاو نبیل

 

که مکلموت * من نه مهستی ام

من یکی زال پیر و محنتی ام

 

گر ترا مهستی همی باید

اینک او را ببر، مرا شاید

 

اوست بیمار ، من نیم بیمار

تندرستم مرا به او مشمار

 

بی بلا ، نازنین شمرد او را

چون بلا دید در سپرد او را

 

به جمال نکو بدو بد شاد

به خیال بدش ز دست بداد

 

تا بدانی که وقت پیچاپیچ

هیچ کس مر ترا نباشد هیچ **

 

گویی حکایت منست . هزار بار خوانده امش امروز و سر به حسرت و افسوس تکان داده ام . از دیرباز در تنهایی بوده ام. خو کرده به انفراد و توحّدی دیرین.

ولی چندیست این تنهایی محض ، تنگ تر و ناموزون تر شده است . تحملش دشوارست و ناگزیر اما . در این تنهایی منم که مانده ام ، کتاب هایم ، شخصیت های داستان که در ذهنم می جنبند و رود واگویه ای که به غرقاب جنون می ریزد شاید .

با خودم فکر می کنم چند نفر را در این شهر می شناسم ؟ هزار نفر ؟ ده هزار نفر ؟ یک نفر ؟ آن ها چه قدر مرا می شناسند ؟ چه کسی در این لحظات نا درکجایی  به همدمی ام باید بنشیند ؟ از این هم "سایه" ها  کدام هم "چراغم" می شود ؟ از آن ها که خندیده ایم با هم کیست که هم پای بغض فروخورده ام بگرید ؟ از آن ها که با هم در مسیری گام زده ایم کیست که یاریگر این روح عاطل باشد ؟ از این صدو سه نفر که در تلفنم نامی و نشانی دارند کدام یک به هم سخنی و همدلی ام پایمردی می کنند ؟ زخم هایم را روی دوش چه کسی باید بگذارم ؟

بعد یاد محیط مجازی می افتم و ده ها هزار نوشته ای که در شکوه از بی کسی نوشته شده اند . یاد روزمره گی مردم می افتم در مترو که چهل دقیقه کلامی بر زبان نمی رانند و به هم خیره می مانند . بی آن که روح سبزی*** ته نگاهشان چنبره زده باشد . یاد خاقانی هم می افتم . شاملو ، نیما و...

و غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند . ما وانهاده گانیم که در ابهام نامنتظر یک رویای هرشبه در بی کسی دست و پا می زنیم . هزار اخگر ناگرفته ایم که هر یک به شرار خود می سوزیم بی آن که حقارتهایمان را به هرم محیتی پیوند دهیم .

یعنی هیچ کس نیست که بفهمد دستی که در دستی قرار نگیرد از سرما بی حس می شود ؟ باز من می مانم بی قرار شهرام ناظری و مولانا .

 

 

 

 

 

*هم من می دانم که عزرائیل ملک الموت است هم مرحوم سنایی . شاعر به تعّمد این کژتابی را آورده که اضطراب و بی سامانی زبان پیرزن را بیان کند .

 

**شعر از حدیقه الحقیقه حکیم سنایی غرنوی است .

 

*** خانه سبز را که می بینید صبح ها ؟

 

 

 

 

پ.ن : بحتری شاعر بزرگ عرب می فرماید:

 

واکثرَ فتیان ِ الزمان ِ اراذلٌ         مَوازینهم فی المجد ِ غیرُ ثقال.

یعنی :

بیشتر جوانان زمانه فرومایگانند که در ترازوی بزرگی و کرامت وزنی ندارند.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 7:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   |