داشت زالی به روستای تکاو
مهستی نام دختریّ و سه گاو
نو عروسی چو سرو نو بالان
گشت روزی زچشم بد نالان
گشت بدرش چو ماه نو ، باریک
شد جهان پیش پیرزن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که انیسی جز او نداشت دگر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مُقعد ، اندر ریگ
آن سر مرده ریگش ، اندر دیگ
گاو مانند دیو از دوزخ
سوی زالک شتافت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائیل
بانگ برداشت پیش گاو نبیل
که مکلموت * من نه مهستی ام
من یکی زال پیر و محنتی ام
گر ترا مهستی همی باید
اینک او را ببر، مرا شاید
اوست بیمار ، من نیم بیمار
تندرستم مرا به او مشمار
بی بلا ، نازنین شمرد او را
چون بلا دید در سپرد او را
به جمال نکو بدو بد شاد
به خیال بدش ز دست بداد
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچ کس مر ترا نباشد هیچ **
گویی حکایت منست . هزار بار خوانده امش امروز و سر به حسرت و افسوس تکان داده ام . از دیرباز در تنهایی بوده ام. خو کرده به انفراد و توحّدی دیرین.
ولی چندیست این تنهایی محض ، تنگ تر و ناموزون تر شده است . تحملش دشوارست و ناگزیر اما . در این تنهایی منم که مانده ام ، کتاب هایم ، شخصیت های داستان که در ذهنم می جنبند و رود واگویه ای که به غرقاب جنون می ریزد شاید .
با خودم فکر می کنم چند نفر را در این شهر می شناسم ؟ هزار نفر ؟ ده هزار نفر ؟ یک نفر ؟ آن ها چه قدر مرا می شناسند ؟ چه کسی در این لحظات نا درکجایی به همدمی ام باید بنشیند ؟ از این هم "سایه" ها کدام هم "چراغم" می شود ؟ از آن ها که خندیده ایم با هم کیست که هم پای بغض فروخورده ام بگرید ؟ از آن ها که با هم در مسیری گام زده ایم کیست که یاریگر این روح عاطل باشد ؟ از این صدو سه نفر که در تلفنم نامی و نشانی دارند کدام یک به هم سخنی و همدلی ام پایمردی می کنند ؟ زخم هایم را روی دوش چه کسی باید بگذارم ؟
بعد یاد محیط مجازی می افتم و ده ها هزار نوشته ای که در شکوه از بی کسی نوشته شده اند . یاد روزمره گی مردم می افتم در مترو که چهل دقیقه کلامی بر زبان نمی رانند و به هم خیره می مانند . بی آن که روح سبزی*** ته نگاهشان چنبره زده باشد . یاد خاقانی هم می افتم . شاملو ، نیما و...
و غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند . ما وانهاده گانیم که در ابهام نامنتظر یک رویای هرشبه در بی کسی دست و پا می زنیم . هزار اخگر ناگرفته ایم که هر یک به شرار خود می سوزیم بی آن که حقارتهایمان را به هرم محیتی پیوند دهیم .
یعنی هیچ کس نیست که بفهمد دستی که در دستی قرار نگیرد از سرما بی حس می شود ؟ باز من می مانم بی قرار شهرام ناظری و مولانا .
*هم من می دانم که عزرائیل ملک الموت است هم مرحوم سنایی . شاعر به تعّمد این کژتابی را آورده که اضطراب و بی سامانی زبان پیرزن را بیان کند .
**شعر از حدیقه الحقیقه حکیم سنایی غرنوی است .
*** خانه سبز را که می بینید صبح ها ؟
پ.ن : بحتری شاعر بزرگ عرب می فرماید:
واکثرَ فتیان ِ الزمان ِ اراذلٌ مَوازینهم فی المجد ِ غیرُ ثقال.
یعنی :
بیشتر جوانان زمانه فرومایگانند که در ترازوی بزرگی و کرامت وزنی ندارند.


