تبليغاتX
میتیا - وقتی شوپنهاور قدر می شود

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

زندگی من و امثال من بالذات همواره مشحون از انواع نفی هاست .( توضیح آن که امثال من تعداد زیادی انسان هستند ، ولی نه همه انسان ها) و از آن روی که از نفی و بر پایه نیست ، همواره هیچ امری به عینیت نمی رسد و تحقق نمی یابد ، زندگی ما پر می شود از کاستی های نا خواسته و نامطلوب که عقل عمل گرا و چه بسا خرد ناب کانتی را نیز به محاق یاس و ابهامی ناگزیر فرو می برند .

علم ما از سالیان نه چندان دور بر پایه شک گرایی دکارتی و نگاه پوزیتیویستی در اندک یقینیات متقن و متقین خلاصه شده است که گاه همان هم از پشت عینک تشکیک نگریسته می شود . ما معمولا نمی توانیم . نمی توانیم نیازهامان را پاسخ دهیم چرا که یا نیازمان افزون از توان است و یا زمانه سفله پرور و تقدیر غدار فریفتکار را با ما سر سازش نیست .

نمی توانیم راضی باشیم . نمی توانیم نارضایتی مان را فریاد کنیم . معمولا در تحقیق و تحقق رویاها و پندارهامان

شکست می خوریم . سر در گریبان فرو می بریم ، با خودمان خوش می شویم و در خودمان التذاذ مفاهیم دستمالی شده پرزرق وبرق گذشتگان را مزمزه می کنیم و می خندیم احیانا.

در این عصر ما غول نداریم . بلد نیستسم سجاده مان را بر آب پهن کنیم و نماز بخوانیم . فلک را سقف بشکافتن و طرح نو در انداختن که هیچ ، در تکرار طرح های ناهنجار پیشین هم موفق نیستیم . بلد نیستیم مفتعلن مفتعلن بکنیم . بلد نیستیم از مفتعلن مفتعلن ها افسانه در بیاوریم . بلد نیستیم . نه .

گاه خرسند می شویم که توانسته ایم فعلی را از میدان اندیشه و تصمیم به ساحت عمل بیاوریم. اما به درستی اگر بنگریم آن چه در آن مورد باید می توانسته ایم و نتوانسته ایم سهمیست شگفتتر و شگرفتر از توانستن هامان.

ما نیز به مانند وانهاده گان مصمم عصر منحط اگزیستانسیالیسم ، می کوشیم سرنوشتمان را به دست خود رقم بزنیم و هر آن چه به سرمان بیاید که می اندیشیم . اما تفاوت عصر ما با آن ها در تفاوط است . ما در میان نشانه هایی که هیچ را نشان می دهند سرگردانیم و خودمان هم نمی دانیم به چه می اندیشیم که باید همان هم رقم بخورد برایمان . نتیجه اش می شود این که نمی دانیم چه به سرمان می آید . چون نمی دانیم چه می اندیشیم . راه و طریق فضیلت و رذیلت را گم می کنیم و در ابهام و گنگی مبهوت و متحیر ندانسته هایی می شویم که از ذهنمان به عرصه عمل امده اند . یک تفاوط معمول !

از این نیست ها بر خلاف نیست های مولانا هرگز هست پدید نمی آید . چه ، نه نیست ما مسبوق به هست پیش از این بوده و نه نیستی به علم و عمد و اراده ذهنی ما واقع شده است . در این ویرانه نه گنجی است و نه عمارتیش در پی خواهد بود. آن چه هست صرفا ویرانیست و بومان و بوفان معانی ناهموار سلبی که بر فرازش پرواز می کنند .

می ترسم از ان روز که این نتوانستن ها عادت شود . به تدریج احساس نشود و عادتا نتوانیم . آن وقت مشخص است که نخواسته ایم . چرا که خواستن توانستن است و مشخص می شود که ندانسته ایم که دانستن خواستن است و بعد مشخص می شود که نتوانسته ایم که بدانیم و به واسطه دانستن بخواهیم و به واسطه خواستن بتوانیم که بدانیم که بخواهیم که بتوانیم که بدانیم که بخواهیم که بتوانیم که.... واین سیکل نفی عمل و بالطبع و التبع نفی انسانیت تا ابد ادامه می یابد . تا انحطاط کامل مفهوم انسان . این نشدن ها واقعا نفرت انگیز است واقعا .

 

پ.ن : نمونه این ناتوانی ها همین است که من نتوانستم به شما منتقل کنم آن چه را می اندیشم .

پ.ن دیگر : آقای ولادیمیر مایاکوفسکی می فرمایند :

 

بمیر شعر من

چون یک سرباز بمیر

چون ناشناس

در حمله ها

خودیها به خاک افتادند .

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 11:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   |